موبایل
جک
عکس
شعر وداستان
رنگارنگ
دانلود نرم افزار وآهنگ
بازی
دانلودکنید
فرهنگ وتمدن ایران زمین
دانستنیها

> >> >

>
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
>y>>>

JavaScript Codes ><>شعروداستان - تازه ها با(گالري رنگارنگ ) ( تم موبايل ) (دانلود )

تازه ها با(گالري رنگارنگ ) ( تم موبايل ) (دانلود )

 

خداي سبحان، هر آن که را دينش استوار ودستانش گشوده باشد، دوست دارد . [امام علي عليه السلام]

 
 

مديريت| ايميل من

| خانه

پايين

   1   2   3      >
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 1/12/1386  ساعت 2:49 عصر

+ مي خواهم ازهيچ بگويم

من هستم ولي نيستم


من غريبم ولي آشنا


بود من نابود است


هست من هم نيست است


هست من هم نيست باد چون هيچ هستي ندارد نيست باد


هرچه باشم نيستم


چرا مرگ زندگي است


وچرا نيست هست


وچرا غريب آشنا تراست


چرا هيچم چرا پوچم چرا گيچم


چرا مات و مبهوتم


پس چرا من هيچم


 هيچ هم خدايي دارد


من هيچم  نيستم   نابودم  ولي خدايي دارم


که آن همه چيز من است


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 1/12/1386  ساعت 2:34 عصر

+ درانتظار بهار

درانتظار بهار......


نشسته اي درکنار پنجره و بوي خوش بهار را حس مي کني


مي خواهي بيني


اما به آن دسترسي نداري


 مي خواهي سريع تر به آن برسي اما زمان مانع تواست


مي خواهي برگردي اما آن روز که بگذشت نمي آيد باز


پس غير از انتظار راهي نيست


بهار ها مي آيند وما مي رويم


اما نا اميدي که کاري راحل نمي کند


پس  اميِِِِد وار باش که  رسيدن بهار تو  هم درراه است


آيا برنامه اي هم داري


کمي فکر ميکني وخوب مي نگري مي بيني برنامه ات نسبت به اندازه شور رسيدن به بهار خيلي کم است


پس همانجا پشت پنجره برنامه ات را مي ريزي


اما ناقص است وبه دنبال کسي مي گردي که او اين برنامه را برايت کامل مي کند


آيا او مهدي است


پس به دنبال برنامه او خود را سو مي دهي


سخت است اما بهارش شيرين است


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

سه‏شنبه 30/11/1386  ساعت 6:22 عصر

+ فايده ي عيادت

فايده ي عيادت


از صحابه  خواجه اي بيمار شد            واندر آن  بيماري اش  چون  تار


مصطفي  آمد  عيادت  سوي او شد        چون  همه لطف  و کرم  بد  خوي او


در عيادت  رفتن  تو فايده است             فايده ي  آن  باز  با تو عايده ست


فايده ي اول  که آن شخص  عليل          بوک  قطبي  باشد  و شاه  جليل


ورنباشد  قطب  يار ره بود                  شه نباشد  فارس  اسپه بود


پس صله ياران ره لازم  شمار             هر که باشد گر پياده گر سوار


وزعد وباشد همين  احسان  نکوست       که به احسان بس عدو گشت دوست


وزنگردد دوست کينش کم شود              زآنکه احسان کينه را مرهم  شود


بس فوايد هست  غير اين و ليک           از درازي  خايفم اي يار نيک


حاصل  اين آمد که يار  جمع باشد         همچو بنگر از حجر ياري تراش


زآنکه  انبوهي وجمع  کاروان              ره زنان  را بشکند  پشت وسنان


 


                                                           


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 5/10/1386  ساعت 12:18 عصر

+ داستان پليسي

داستان پليسي


به سرقت رفتن دفتر حساب وديفرانسيل من


درروز دوشنبه همين هفته (اول دي ماه)


مادربيرون ازکلاس بوديم که يکي از بچه هاي کلاس گفت بروتوکلاس ببين دفترات هست يا نه من هم رفتم وديدم دفترم نيست من شکه شده وترسيدم همه بچه ها به دنبال دفتر من گشتند وبچه ها همگي رفتند به دنبال يکي ازبچه ها که الان (عکس آن هم  وجود داردهمان متهم بزرگ) رفتند .


تا اون دفتر من را در زير کاپشن خود گذاشته تاکسي نبيند  ناگهان يکي ازبچه ها رفته بود وديده بود که دفتر را مي خواهد به يکي ديگر بدهد


تا او فهميده وبلا فاصله به اوگفته که دفتر را بده تا عابروت رانبردم اونم گفته بود دفتري را نزد من مي ببيني


تا دوست من ناراحت ميشه ودفتر را به زور از او مي گيرد (عکس آن هم باکسي که فهميد دفتر را اوبرده پايين است. همان ساواکيها)


بعدازآن اقا دزده شريک را هم لح داد(و عکس آن هم پايين است)


بعدازآن براي دزد شاکي پيدا شد که دفتر من را هم توبردي( وعکس آن هم پايين است همان شاکي )


وبلاخره دفتر من پيدا شد ومن خدا را شکر کردم زيرا نزديک به وقت امتحانات هستيم.


 نمايش تصوير در وضيعت عادي


نمايش تصوير در وضيعت عادي


نمايش تصوير در وضيعت عادي


نمايش تصوير در وضيعت عادي


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 12/2/1386  ساعت 11:0 صبح

+ مرغ ازارو

 


  من مرغي داشتم که کم کم وارد 7سال مي شد يک روز نه نه من اومد خونه من وبه من گفت اين مرغ ازارداره من گفتم داشته باشه اون گفت تا قبل ازاينکه بميره بايد انرا بکشيم من خيلي ناراحت بودم راستش وبخو اهين حتي گريه کردم انها ان روز مرغ مرا کشتن ودريک غذاي چرب ونرم گذاشتنش انها به من گفتند بيا بخور من گفتم نه اين ازارو است


 همه ازمن خند يدنن من فهميدم که اونه دروغ من دادنديادش گرامي باد


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 12/2/1386  ساعت 10:44 صبح

+ چوب خوردن من ازمعلمم

 


   کلاس سوم دبستان بوديم ومعلمي به نام قاسمي داشتيم من نمايند پسرها درکلاس بودم ويک دختر هم نماينده دخترها بود من اسم پسر ها را نمي نوشتم تا اقاي قاسمي امد وگفت چرا اينقدر کلاس شلوغ دختر هم گفت اقا حاجي نژاد اسم اينها را نمي نويسه وان معلم به من گفت بروچوب بياور من هم رفتم ويک چوب سبز اوردم وان هم تا توانست به من زد


 ودر راه خانه بچه ها به من مي گفتند : چوب معلم گله     هرکه نه خوره خله


وواقعا هم همين است


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 12/2/1386  ساعت 10:38 صبح

+ ازاولين روز مدرسه تا اخرين روزمدرسه من

 


 درسال 1375 من به مدرسه رفتم دران روز که اول مهر بود من هم خوشحال بودم که به مدرسه مي روم


 وهم گريه مي کردم که مادرم مرا درمدرسه تنها گذاشته بود طي پنج سال اول من با نمرات خوب قبول مي شدم ومعدل


 من هيچوقت زير 75/18 نيامد ودر دوره راهنمايي هم که من بسيار در درس يشرفت کرده بودم هيچوقت معدل من زير


19 نيامدومن دراين چند سال جايزه هاي زيادي گرفته بودم ومن دراين سال ها به همه معلم هايم هديه مي دادم


 ولي در دبيرستان معدل من خيلي پايين امد ودر حد 17و16 رسيد ولي باز هم معلم ودرس هايم را دوست دارم وهمين


حالا حاضر دست تک تک انه را بوسه زنم: ويک جمله هم به همه معلم هايم تا به امروز هديه مي کنم


زيبا ترين چاه اب که باعث فواره علم هرنوع انساني که مي شود معلم است ونبايد ان چاه را نابو دکرد بلکه بايد هروز


از اب کشيد تا هميشه اب ان تاز ه باشد


به اميد روزگاري خوب براي همه معلمين ايراني


 


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

دوشنبه 10/2/1386  ساعت 7:3 عصر

+ آزار

دوستان من دوباره اون داستان که گفته بودم و زدمو اين بار مثل اينکه سند خواهد شد



قبل از داستان



يه بيت از مرحوم حسين منزوي



ليلي دوباره نصيب ابن السلام شد



عشق جوان من اه چه آسان حرام شد



اين داستانو که خوندين حتما نظر بدين





آزار



داشتم جيغ مي کشيدم آخهنمي دونستم چه بلايي قراره سرم بياد داد مي زدم جلوي روم يه کاسه آب و يه چاقو بود که زير نور خورشيد برق مي زد همه جان خوني بود و فکر مي کنم بايدم مي ترسيدم .چند نفر منو مي زدن و حرفاي بد بد مي زدن .



يائ اون روزا افتادم که با پدر و مادرم تو يه دشت خوشگل و قشنگ زندگي مي کرديم يه جايي پر از بوي کاکوتي تازه، بابام منو مي برد گردش  ، مامانم شبا برام قصه ميگفت و من تو بغلش خوابم مي برد .



امروز صب يه عده اومدن اول بابامو گرفتن و بزن بزن بردنش سوار پشت وانت کردن بعد مامانمم بردن من همين جوري هاج و واج مونده بودم که اينا کين  چکار دارن  يه آقايي که لباساي قشنگ تنش بود با انگشتش منو نشون داد و دو نفر دويدن طرف من ، من ، من ترسيدم فرار کردم هي ويراژ دادم رفتم اين ور و اون ور يکي از اونا دستشو گير داد به پاي راست من و هم خودش ، هم من خوردم زمين اون يکي اومد و اول يئونه زد تو سرم من سرم گيج رفت و بعد هم منو بد جوري بلند کرد و منو انداخت پشت وانت ائنجا مامان و بابا بامن حرف نزدن يه آقايي ام اونجا بود من مي ترسيدم .



آوردنمون تو شهر همه جا پر از آدم بود ما رو پياده کردن پدرمو ازمون جدا کردن يه طناب دور گردنش انداحتن و بردنش من و مادرمو کشون کشون بردن يه طرف ديگه بابام مامانمو صدا مي کرد ولي اونا مارو محکم گرفته بودن نمي ذاشتن بهش نزديک شيم . مارو يه يه ساعتي ول کردن به حال خودمون و بعد يکي اومد و مامانمو برد اونور پريد رو مامانم با چاقو تهديدش مي کرد من گريه ميکردم و بعد منو آوردن اينجا .



حالا يکي اومد سراغ من و سرمو به زور کرد توکاسه آب يه خورده خوردم چاغو به گردنم نزديک شد و بعد من تازه فهميدم معني کباب بره کباب بره که مي گفتن چيه ؟ 



خيلي ممنون تقريبا قرار گذاشتم با خودم که هر روز آپ کنم .    





امروز مي خواستم يه پست جديد بزارم يه داستان دوصفحه اي به اسم (( آزار)) که يکباره سيستم هنگ کرد و آخراي مطلب من رو بيرون انداخت .از اونجايي که من تايپيست نيستم ديگه حوصله نکردم دو باره بنويسم . پس يک غزل از حافظ:


زان يار دلنوازم شکري است با شکايت     گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت


بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم    يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت


در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا    سر ها بريده بيني بي جرم و بي جنايت


چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي    جانا روا نباشد خونريز را حمايت


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود      زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت



نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

پنجشنبه 6/2/1386  ساعت 11:47 صبح

+ ماجراي ماهي گيري

 


  من درتابستان سال پيش چند بار به ماهيگيري در درياي خليج فارس رفتم اما خوش ترين وبا حال ترين ان ها


  روزي بود که من وهمه دوستانم به ماهيگيري رفتيم من شنا بلد نبودم ان ها با هم دست به يکي کردند


 تا  من را اذيت کنند انها مرا در وسط  اب انداختند ارتفاع اب چيزي حدود دومتري بود  من که ازترس داشتم مي ترکيدم


  دريک لحظه احساس کردم که دارم غرق مي شوم ولي با کمک اونها دوباره من سوار قايق شدم اونها به من گفتند


 مي خواستيم تو را بترسانيم تا مجبور بشيوي وشنا بلد کني من که خيلي از انها نارحت بودم گفتم  خوب من شنا بلد


 باشم يا نباشم به شما چه ربطي داره اونها گفتند اين صحبت را نکن ومگر نه تورا دوباره به اب ماندازيم من هيچي به


 انها نمي گفتم تا ما به تپه هاله که مقرهميشگي ما براي ماهي گيري بود رسيديم انها امدا که (خيط وقلاب وطعمه)


 خودرا به اب بيندازند اما غافل ازاينکه قبل ازاينکه انه وسايل خودرابراي ماهي گيري اماده کنند من تمام وسايل انها


 رادراب انداخته بودم ومن هم که اصلا وسايلي نداشتم


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 5/2/1386  ساعت 9:15 عصر

+ وهابي

 


 وهابي وجامعه ان ها کتاب جديد دوستم


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 5/2/1386  ساعت 8:43 عصر

+ سرد سرد

 


  واقعا اين وبلاگ خيلي بي مزه است


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

چهارشنبه 5/2/1386  ساعت 8:23 عصر

+ کجاست ان محرم

 


  وقتي ماه محرم تمام مي شه بعضي ها خيال مي کنند براي هميشه تمام شده


  من امروز بايک ماشين درحال امدن به خانه بودم صاحب ماشين يک نوارکاملا مبتذل ودرهم برهم گذاشته بود


  من به اوگفتم حاجي يا خاموشش کن يا صداش را کم کن اون هم درجواب به من گفت  مگه محرم تمام نشده


 منم گفتم اگر محرم تمام بشه مگه ديگه نمي اد گفت ديگه بيشتر بحث نکن مگر نه يک شلاق درگوشت مي خوابونم


 منم مجبور شدم که پياده شوم نظر شما چيه


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

سه‏شنبه 28/1/1386  ساعت 3:47 عصر

+ خداحافظ

 


       ديگر اين ولاگ رانمي بينيد


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

دوشنبه 27/1/1386  ساعت 9:6 عصر

+ پزشک همراه

پزشک همراه

   ناز و غمزه امدادگر جماعت هم ديدني بود و کشيدني. اما به قول خودشان پزشک نه امدادگر!‌ چقدر ما بسيجيها مهم بوديم که شبهاي عمليات پزشک همراه داشتيم!‌ چه اندازه هم اين دکترها نگران حال ما بودند!

   آنها مي گفتند: نترسيد برويد جلو ما پشت سرتان هستيم فقط سعي کنيد تير و ترکش را از جايي بخوريد که زخمتان قابل بستن و پانسمان کردن باشد. ما از فرط علاقه به آنها اطمينان مي داديم که روشي پيش بگيريم که به شهادت يا اسارت منتهي بشود و اگر جزيياتش را مي خواستند بدانند، در توضيح آن مي گفتيم: نمي خواهيم با قتل نفس بار شما را سنگين کنيم يا وسيله آموزش و کارورزيتان باشيم.


نظر شما( )
?مهدي حاجي نژاد

دوشنبه 27/1/1386  ساعت 9:4 عصر

+ کي با حسين کار داشت؟

کي با حسين کار داشت؟


يک قناسه چي ايراني که به زبان عربي مسلط بود اشک عراقي ها را درآورده بود. با سلاح دوربين دار مخصوصش چند ده متري خط عراقي ها کمين کرده بود و شده بود عذاب عراقي ها. چه مي کرد؟
بار اول بلند شد و فرياد زد:« ماجد کيه؟» يکي از عراقي ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکريز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پاي خاکريز و قبض جناب عزراييل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چي فرياد زد:« ياسر کجايي؟» و ياسر هم به دست بوسي مالک دوزخ شتافت!
چند بار اين کار را کرد تا اين که به رگ غيرت يکي از عراقي ها به نام جاسم برخورد. فکري کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد و سلاح دوربين داري پيدا کرد و پريد رو خاکريز و فرياد زد:« حسين اسم کيه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه اي صبر کرد و خبري نشد. با دلخوري از خاکريز سرخورد پايين. يک هو صدايي از سوي قناسه چي ايراني بلند شد:« کي با حسين کار داشت؟» جاسم با خوشحالي، هول و ولا کنان رفت بالاي خاکريز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با يک خال هندي بين دو ابرو خودش را در آن دنيا ديد!


نظر شما( )
   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[5/3/1387- 12:9 ع] خواب يک مرگ ا ني
[3/3/1387- 1:4 ع] بوشهر
[24/2/1387- 12:44 ع] راز بقا
[24/2/1387- 12:29 ع] شاگردي پدرم دريک قهوه خانه سنتي
[27/1/1387- 9:13 ص] اهتراز بوشهري ها
[26/1/1387- 10:35 ع] يکساله شدم
[17/1/1387- 1:40 ع] ايميل داران مواظب باشيد
[12/1/1387- 7:18 ع] گلايه نامه بوشهر
[11/1/1387- 3:42 ع] بي اهميتي نسبت به تاريخ و تمدن
[11/12/1386- 1:18 ع] محروم ماندن
[9/12/1386- 5:43 ع] بوشهر
[4/12/1386- 9:14 ع] قدر سلامت خودت رابدان
[4/12/1386- 2:13 ع] به قول مادربزرگم
[آرشيو شده ها]

بالا

  [ خانه| مديريت| ايميل من| پارسي بلاگ| شناسنامه ]

بازديد

9048

بازديد امروز

2

بازديد ديروز

16

حضور و غياب
يــــاهـو


 RSS 


 درباره خودم

تازه ها  با(گالري رنگارنگ ) (  تم  موبايل ) (دانلود )
مدير وبلاگ : مهدي حاجي نژاد[278]
نويسندگان وبلاگ :
مهدي حاجي نژاد
مهدي حاجي نژاد (@)[0]


اين وبلاگ مال همه ايراني ها چه در داخل وچه درخارج ازکشور وداراي همه جور محتويات است درضمن من مهدي 18 سال سن دارم وداراي ديپلم رياضي هستم خوش آمديد به اين کلبه

 لوگوي وبلاگ

تازه ها  با(گالري رنگارنگ ) (  تم  موبايل ) (دانلود )

 پيوندهاي روزانه


 موضوعات

 اوقات شرعي

 فهرست موضوعي يادداشت ها

<*NoeteSubList*>

 آرشيو

موبایل [3]
جک [14]
عکس [22]
دانلودقالب وبلاگ [2]
شعروداستان [41]
دانود نرم افزار وآهنگ [6]
دانستنیها [50]
همه جور [47]
کنکوری ها [6]
تاریخ ایران زمین [14]
فرهنگ ایران زمین [12]
ادبیات دینی [7]
عکس های تاریخی ایران [5]
اخبارسیاسی [10]
بازی [3]
داستان های کوتاه [14]
کاریکاتور
داستانهاي شخصي [11]

 لينک دوستان

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
بزرگترين فروشگاه سي دي وديويدي
عشق من هيچ وقت تنهام نزار
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms

مهدي
ازغيبت تاظهور



لوگوي دوستان


























آواي آشنا

اشتراک

نام:

ايميل: